تبليغاتX
بازی زندگی
پنج شنبه.....
نزدیکای غروب....

تولد آغاز جبر این دنیاست......

تولد آغاز یک پایان بی انتهاست.....

+ نوشته شده در ساعت توسط ..... |

آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، برق و بوی نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می‌رویم، چشم‌های مان را می‌بندیم، همه جا تاریکی است،

آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...

شمس لنگرودی


پ.ن:خ ی ل ی .......

+ نوشته شده در ساعت توسط .....

پنج شنبه...
نزدیکای غروب

زرد و سرخ و ارغوانی برگ درختان پاییز
می ریزند بر زمین آرزوهای ما نیز
درختان پاییز در خون غنودند
سرودی به یاد بهاران سرودند
ریخت ز چشم شاخه ها، خون دل زمین چو برگ
از همه سو روان شده، اشک خزان ببین چو برگ
ریخته بر زمین سرد، این همه برگ سرخ و زرد
آه بهار آرزو، بر سر ما گذر نکرد
توشه ای از بهاران ندارم
یادگاری ز یاران ندارم
گرد خاموشی و خستگی روی قلبم نشسته
همچو خزان خموش و زرد در ره تو نشسته ام

تا تو مگر قدم نهی باز به چشم خسته ام

سلام....

+ نوشته شده در ساعت توسط ..... |

پنج شنبه نزدیکای غروب
باران، قصیده واری،
- غمناك -
آغاز كرده بود.

می‌خواند و باز می‌خواند،
بغض هزار ساله‌ی درونش را
انگار می‌گشود
اندوه‌زاست زاری خاموش!
ناگفتنی است ...
این همه غم؟!
ناشنیدنی است!

پرسیدم این نوای حزین در عزای كیست؟
گفتند: اگر تو نیز،
از اوج بنگری
خواهی هزار بار از اوج تلخ‌تر گریست!

فریدون مشیری

+ نوشته شده در ساعت توسط ..... |

شب قدر

آی ستاره ها........

      آی مرغابی ها........

               ای محراب........

+ نوشته شده در ساعت توسط ..... |

پنج شنبه....1388
نزدیکای غروب

بی قرار توام و در دل تنگم ، گله‌هاست
آه بی تاب شدن ، عادت کم حوصله‌هاست

مثل عکس رخ مهتاب ، که افتاده در آب
در دلم هستی و ، بین من وتو فاصله‌هاست

آسمان ، با قفس تنگ ، چه فرقی دارد
بال ، وقتی ، قفس پر زدن چلچله‌هاست

پی هر لحظه ، مرا ، بیم فرو ریختن است
مثل شهری که، به روی گسل زلزله‌هاست

باز ، می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو ، جواب همه مسئله‌هاست
+ نوشته شده در ساعت توسط ..... |

Orkut Scraps - Flower

+ نوشته شده در ساعت توسط ..... |

پنج شنبه...1388
نزدیکای غروب

تصنیفی با صدای استاد بنان:

چون درای کاروان

 در میان شب روان

بانگ عمر ما می رسد به گوش

با گذشت این وآن

می دهد ندا زمان

هر سحر که ای خفتگان به هوش

بی خبر آمدی همچو رهگذر

بی خبر می روی توشه ای ببر

عمر دیگر کی دهندت

داستان ها در زمان ها مانده از کاروان ها

زاین حکایت با خبر شو تا بماند داستانی از تو اندر زبان ها

 

نیمه شب از رهگذری می گذری در سفری

بی خبر ازقافله در گوشه ی صحرا ها

در دل این دشت سیه

جان تو ای  مانده به ره

گم شده در پیچ وخم  شوق و تمنا ها

نکنی گر هوسی ملکوتی نفسی

تو که مرغ فلکی منشین در قفسی

ز چه دل بسته شوی

به خدا خسته شوی

چو مرادت نبود به مرادی برسی

دانلود تصنیف توشه عمر 681 کیلو بایت

پ.ن:همیشه با مقایسه کردن مخالف بودم اما یه مقایسه بین خودمون و بعضی حیوانات بهت میگه چقدر ازون بهتری یا ...بعضی آدما شاید ....بی خیال
+ نوشته شده در ساعت توسط ..... |

پنج شنبه...1388
نزدیکای غروب

http://ssalimi.files.wordpress.com/2008/03/ghazeh.jpg

ما مشغول حرف های به اصطلاح قشنگ،حرف هایی صد من یه غاز
و تو ........
چه شرحی بر درد های تو......
تو رهرو فاطمه ای
درد و رنج مبارکت باد

+ نوشته شده در ساعت توسط ..... |

پنج شنبه....۱۳۸۸
نزدیکای غروب

شبي باراني

و رسالت من اين خواهد بود
تا دو استكان چاي داغ را
از ميان دويست جنگ خونين
به سلامت بگذرانم
تا در شبي باراني
آن ها را
با خداي خويش
چشم در چشم هم نوش كنيم

حسين پناهي

   سبوی تشنه ازمهدی اخوان ثالث
   وای باران از حمید مصدق
   حجمش زیاد نیست کلیک راست کنید save as target.
پ.ن:خدایا نمیگذره....
پ.ن:قرار نیست کسی اینجا همونی باشه که در پشت اینجا
پ.اولین نماز عمرش رو توی ۶ سالگی امروز خوند بدونه اینکه کسی بهش بگه یا کسی بدونه

+ نوشته شده در ساعت توسط ..... |